X
تبلیغات
ستایش رویا
 شیشه و سنگ
سپیده سر زده اما چقدر دلتنگ است

شبیه تلخی دیدار شیشه و سنگ است

نگاه می کند افسوس لب فرو بسته ست

سکوت با نفس مرده اش هماهنگ است

در این سفر دل پروانه ها پریشان است

مسیر باور گلها هزار فرسنگ است

میان قاب نگاهش در ایستگاه بهار

چقدر وقت ملاقات غنچه ها تنگ است

تو ای سپیده ی غمگین باغ باور کن

به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389  |
 مهجوری
اینجا نسیم می وزد،این بوی سیب چیست؟

این درد سینه سوز بگو ای قریب چیست؟

بی اختیار باز دلم شور می زند

روی لبت ترنم شعر شکیب،چیست؟

اینجا ترانه رنگ ندارد به شعر من

این عاشقی و درد،فراز و نشیب چیست؟

هر دم دلم به هر تپشی باز گویدم

بر من بگو که مستی این بوی سیب چیست؟

از دور تیغ خنجر غم برق می زند

معلوم شد که معنی درد حبیب چیست

مرهم گذار لیلی شیرین سخن بگو

این شیهه های سرد از آن نجیب،چیست؟

شاید خدای بشنود آرام تر بگو

این تیرهای چله نشین عجیب چیست؟

بازا،شنو صدای دل خسته را،ببین

این ناله ها و شیون امن یجیب،چیست؟

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در یکشنبه چهارم مهر 1389  |
 هستی
هستی ام ٬ عشق ٬ صفا ٬ مهر وجودم همه تو

هستی ام ٬ مستی این شرب مدامم همه تو

عمری از جهل سر سجده به خاک آوردم

هستی ام ٬ نیستی ام ٬ مهر سجودم همه تو

 

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در شنبه بیستم شهریور 1389  |
 یاد
لحظه ای با تو نشینیم و ز غم یاد کنیم

غم دنیا همه هیچ است دل آزاد کنیم

باده نوشیم و می از ساقی و ساغر گیریم

ز غم یار همه هلهله بنیاد کنیم

همه مستند ز خال لب مشکین طبیب

غم آلاله برون کرده دلی شاد کنیم

عالمی منتظر سکه ی تقدیر بیا

قرعه ی عشق به نام دل شمشاد کنیم

همه نالان تو و یکسره محتاج ندا

چشم بگشای که این سلسله بر باد کنیم

تب خورشید فروکش کند از آمدنت

پس بیا تا همگی یکسره فریاد کنیم

همگی مست شویم از می دردانه ی عشق

اگر از غصه ی یار و غم دل یاد کنیم

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در شنبه بیستم شهریور 1389  |
 اشتباه
شراره دارم از این غم دلم کباب شده

برای ثانیه ها عشق انتخاب شده

برای مستی پروانه های وحشی دهر

بس است مهر شما باغ روی آب شده!

خیال خوش شود از عاشقی کذب شما

تمام عالم آمال من حباب شده

به انتظار تلنگر ز گوشه ی دیوار

ز غم ببین که فقط عکس من به قاب شده

به عشق لیلی و مجنون قصه ها سوگند

که عشق در دل ما اشتباه باب شده

دوباره خام شده اشتباه کرده دلم

برای یک نفس از عشق انتخاب شده

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در جمعه نوزدهم شهریور 1389  |
 وصال تلخ
در خزان رهای بی پروا

و در آن شرح پر فراق خدا

به تو گفتند بی بهانه بیا

و تو مبهوت از سر سردی

به وصال پرندگان رفتی

تا ببینی که در این دهر کسی نیست تو را بشناسد

و برای شبان هم عهدی

نی و لب را به آسمان بردی                                          

.    .    .    .    .                                                                                                                         همه خوشحال از سر سازش

و تو محروم از محبت و عشق

تا به آمال خود تو دل بستی

از تمام پرندگان رستی

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در جمعه نوزدهم شهریور 1389  |
 انتهای آدم
خط تشویش آسمان را بر گرفت

از دل خورشید سرما سر گرفت‌!

اوج بی مهری رسید از راه دور

محو تاریکی شده دنیای نور!

عاشقی ره کرده بر مالش فدا

هم ز خود گشته جدا هم از خدا

مکتبی می داد درس عاشقی

نیست حتّی جام می را لایقی!

تا رسد مهری به دل آماج تیر

می خورد بر او که عشقی بر نگیر

دیگر این امید از دل بر نخواست

تا بگویم مهر و مه از آن ماست

گر شود دنیا دوباره کینه گیر

تو دل و دلدار خود در سینه گیر

خط تشویش آسمان را بر گرفت

از دل خورشید سرما سر گرفت!

ماه آمد شام شادی یا غم است؟

شک مکن این انتهای آدم است

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در جمعه نوزدهم شهریور 1389  |
 اعتراضی ندارم
اگر دشت دریا شود اعتراضی ندارم

اگر آسمان تا شود اعتراضی ندارم

اگر در مسیر نگاهم دهن وا کند خاک

زمین دوزخ آسا شود اعتراضی ندارم

اگر در هیاهوی دوریت ای گل

دلم سخت رسوا شود اعتراضی ندارم

اگر با نگاه صمیمانه ات ای عزیز

شبی عشق معنا شود اعتراضی ندارم

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389  |
 سفر
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم

تو خود از هر کسی بهتر ز احساس من آگاهی

نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود

ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم

تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه مان گاهی

برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما

مواظب باش مثل من نیافتی در چنین چاهی

از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389  |
 راز
شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد

برگ امسال چه پاییز عجیبی دارد

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

با خبر گشته که دنیای غریبی دارد

خاک کم آب شد و مثل کویری تشنه ست

شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد

باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

در دل باغ چه رازیست که در فصل بهار

باز از زردی پاییز نصیبی دارد

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389  |
 منجلاب
از منجلاب رنگی تو تر نمی شوم

شعرت نخوان دوباره که از بر نمی شوم

فریاد بس کن و ز بر راه دور شو

از جیغ های قرمز تو کر نمی شوم

عمری تلاش کردی و دیدی نمی شود

بس کن که بهر عشق میسر نمی شوم

با دست های زشت و کثیف آمدی به پیش

من آن گلم به دست تو پرپر نمی شوم

هرگز به من نگاه مکن با هزار ناز

من با نگاه عاشق تو خر نمی شوم

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389  |
 بازیچه
ما که از دیدن دنیای خدا سیر شدیم

در پس آینه هامان همه تعبیر شدیم

دل آنکس که شنید حرف دل مرده من

خون شد از اینکه چه بازیچه ی تقدیر شدیم!

من که میدانم از او خرده گرفتن پوچ است

حیف سی سال که ما یکسره تحقیر شدیم

آنقدر غرق شدیم از کرم و لطف کریم!

تا که از دیدن دنیای خدا سیر شدیم

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389  |
 ستایش رویا
می ستایم اما

تا تو شبگرد صمیمی تر رویای منی

که حضور غم بی واهمه ات

سایبان تن بی روح من است

و تو بودی که در این تاریکی

پشت تکرار سرودن ماندی

باز آن پاک و صمیمانه ترین رویایی

که به دلتنگی شبهای گشایش خواندی

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد   

  آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

و منم

سادگی ساده ترین ایمان ها

که به سوز دل وامانده تو

گوش جنون می دادم.

 

|+| نوشته شده توسط جواد قانعی در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389  |
 
 
بالا